تبليغاتX
*•.ღ☆ஜ بلفی و لیلیبیت ஜ☆ღ.•*

هر چی بهت میگم سر حرف خودتی!!! هی میگی نمیشه!!نمیشه!! بهت میگم میتونی سعی کنی که؟! میگی سعیمو میکنم، ولی کو؟!!بهم گفته بودی 5 شنبه به 5 شنبست اما وسط هفته رو هم بهش اضافه کردی !! بهم میگی باید باهاش کنار بیام اما من با خودم خیلی کلنجار رفتم نمیتونم لیلیبیت!!نمیتونم!!با این یکی اصلا نمیتونم کنار بیام ...دوشنبه شب صدات گرفتست دم خونه ای مامانت میگه چته؟ میگی هیچی موبایل عشقم قطع شده!!...شب قبلش ازم عکس انداختی به مامانت نشون دادی مامانت خوشش اومده گفته اون عتیقه کی بود این خوشگله!!  مامانت میگه چرا این کارو کردی،تو که گذاشته بودی کنار؟!میگی خب دیگه!!..بهم میگی این کارو کردم که امشب همه چیزو بهشون بگم!!آخه چه ربطی داره عشق من !! این به نظر من یه ضعفه!!...با مامانت صحبت کردی گفته برو مهمونتونو برسون بعدا با هم حرف میزنیم با اون حالت مهمونتونو بردی رسوندی میخواستی با ماشین بری ولی بابات گفته بنزین نداره و...تو هم با اعصاب خورد با موتور بردیش!! یخ زدی پشت موتور...رسیدی خونه همش نگرانی چه جوری به مامانت بگی میگی همه خونه ان اگه حرفی بزنم همه میفهمن...مامانتو میگی بیاد دمه در میگه سرده نمیتونم! بهش اصرار میکنی بیاد از من خدافظی میکنی باهاش حرف میزنی نمیدونم چیا میگی دوباره به من زنگ میزنی میگی شمارتو بهش دادم حواست باشه  ...کلی راهنماییم میکنی که ممکنه چیا بهم بگن،منم باید چیا جواب بدم گفتی یه قرار هم باهات میذارن که ببیننت!!اصلا ارایش نمیکنی!!(مگه من همیشه چقدر ارایش میکنم گل من؟! )موهاتو خیلی بیرون نمیذاری و...احتمالا بابام دورادور میبینتت!! ...بعدم قرار نیست بگیم ما باهم دوست بودیم من و تو رو خانوم دوست بابام بهم معرفی کرده

*:لیلیبیت من استرس گرفتم ،اگه خوششون نیاد چی؟! 

-:بابا مگه امتحان ک.نکوره... مامانم حرفی نداره !!فقط بابام...!!که اونم مامانم باهاش حرف بزنه حله!!

*:اگه بگن ما خوشمون نیومد!!ما باید خودمون عروسمونو انتخاب کنیم و...چی؟ 

_:بیخود کردن ...میخواستن تو این همه سال به فکر باشن حالا که من یکی رو انتخاب کردم نباید حرفی بزنن!!

با اون حالم که مریض بودم و شب  قبلش اینقدر فشارم پایین بود که نمیتونستم حتی وایسم اینقدر سرم گیج میرفت ...رفته بودم دکتر برام سرم هم زده بود اون شبی یه لحظه چشمامو رو هم نذاشتم از فکرو خیال !!به خیلی چیزا فکر کردم از همه مهمتر این که که اگه از من خوششون نیاد ازم بخوان که من بیخیال لیلیبیت بشم چه خاکی بر سرم بریزم!!

این روزا همش راجب اینده حرف میزنیم و از هدفایی که واسه اینده داریم خودمم تعجب میکنم که چرا ما همش ناخوداگاه راجب اینده حرف میزنیم اونم چه حرفای قشنگی نه این که بگم عاشقونه و رمانتیکه، نه!! حرفایی که باعث شده بیشتر به خصوصیات و خواسته های هم پی ببریم ...خیلی خوشحال میشم وقتی این حرفارو میزنیم اتفاقا لیلیبیتم دیشب گفت ،گفت این چند روز همش داریم راجب اینده حرف میزنیم نمیدونم دلیلش چیه !!

دیروز بعد از دانشگاه رفتم عشقمو دیدم ...داشت کار میکرد میخواستم بپرم بغلش سفت ماچش کنم  از بس دلم براش تنگ شده بود تازه فقط دو روز بود ندیده بودمش اما برام خیلی طولانی شده بود!!اما حیف که کارگراش پیشش بودن...وقتی رفتن داشتیم قندیل میبستیم ...رفتیم بالا کنار بخاری نشستیم و کافی میکس خوردیم و از اینده حرف زدیم مخصوصا راجب چیزی که منو خیلی عذاب میده ...

*خدایا این دلشورم مال چیه؟!دلمو آروم کن، خواهش میکنم!  کمک کن اون قضیه که باهم سرش مشکل داریم حل بشه  *

به خدا خیلی دوستت دارم عشقم ،منو تنها نذار  
!! نوشته شده توسط بلفی | 12:39 | پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 •

اصلاااااااااااااا وقت نمیکنم بیام نت با این که 3 روز تو هفته میرم دانشگاه اما وقتی میام اینقدر خسته ام که فقط میام میخوابم اون روزایی هم که نمیرم دانشگاه که کاملا مشخصه کجام!!!

جمعه 26 مهر رفتیم توچال از صبح ساعت 10 پیش هم بودیم تا 6 شب!! کلی حال کردیم تله کابینم سوار شدیم یه ساندویچ هاداگم زدیم به بدن بعد رفتیم پیش به سوی کوه نوردی!!واییییییییی من که مردم!! دیگه نا نداشتم برم بالا این لیلیبیتم منو هی میکشوند مچ دستم تا چند روز درد گرفته بود

_: یه ذره دیگه بلفی !!بیا بالا بلفی آبرومونو بردی!!

آخه مگه من کوه نوردم،آخه مگه من هر هفته میام کوه؟!!بعد از قرنی اومدیم کوه!!من جونشو ندارم لیلیبیت ...

_:خیلی تنبلی!!از بس با ماشین و موتور رفتی این ور اون ور تن پرور شدی!!

بـــــــــــــــــــــله؟!؟!؟!چی گفتی؟! یه بار دیگه تکرار کن!!

خلاصه دوتا قدم راه میرفتیم من میشستم و میگفتم استراحت کنیم !!!...خیلی فعالیت کردم نه؟!! ..بعدم یه بارون قشنگی گرفت و من داشتم از سرما یخ میببستم لیلیبیت کاپشنشو داد بهم ...هی فرتو فرت از من عکس میگرفت هر چی بهش میگفتم بیا عکس بنداز میگفت نه!!منم نامردی نکردم وقتی داشت برام آواز میخوند کلی از ش فیلم گرفتم ...وقتی فهمید پاشد از یه جای خطرناکی بره پایین گفت تا عکسارو پاک نکنی دیگه بالا نمیام...منم داشتم دق میکردم داشتم میمردم اینقدر خطرناک بود گفتم الان یه بلایی خدایی نکرده سرش میاد...تا این که چندتا از این کوه نوردا داشتن میومدن پایین بهش گفتن اقا بیا بالا !!به من اشاره کرد و بهش گفت لاقل به فکر خودت نیستی به فکر این بدبخت باش!!لیلیبیتم گفت بابا شما دیگه تو دل اینو خالی نکنین اقاهه هم گفت بیا بالا اینجا خطرناکه!!...گفتم مگه این که حرف شمارو گوش کنه حرفه منو که گوش نمیده! ..بالاخره اومد بالا پسر بد!!!همش منو اذیت کرد گفت خودمو میخوام پرت کنمو منو میترسوند...تازشم فیلمارو پاک نکردم

جمعه 3 ابان هم رفتیم لواسون یه جایی خشگلو ناز یه رودخونه هم داشت ،کالباسو نوشابه و...تو راه خریده بودیم کنار رودخونه نشستیم و خوردیم بهش گفتم خب گلم ساندویچ میخریدی گفت نه حالش به اینه که لقمه بگیریم برام لقمه میگرفتو کلی برام از باباش و مسافرتایی که میرفت خاطره تعریف کرد...فهمیدم چه بابای ماهی داره و خوش سفر ...

امروز میخواییم با دختر خاله و خواهری و مامان بریم یه کاپشنی،سوئی شرتی چیزی بخریم چون من اگه دیگه بخوام اینجوری برم دانشگاه قندیل میبندم اینقدر هوا سرده ...لیلیبیت گفته بود یه روز میبرمت خرید کلی برات لباسای گرم میخرم که عشقم اصلا سرمارو احساس نکنه ..الان بفهمه دارم میرم کلمو میکنه!!خب اشکال نداره هم با مامان اینا میرم هم با لیلیبیت!! از هر دوطرف استفاده میکنم  ...

خیلی دانشگاهمون قشنگه، توی هر کلاس از پنجرهاش کوه پیداست،مخصوصا وقتی طبقه های بالا باشی که کلی منظره ی خشگلی داره اگه بتونم ازش عکس میندازم میذارم اینجا ...چقدر زمستون کیف میده همش برف !!! روز سه شنبه  استاد ریاضیمون تازه اولین جلسه بود میومد سر کلاس!!چند دقیقه قبل از این که بیاد سر کلاس یکی از پسرای پشت سریمون گفت خانوما فقط استاد اومد مراقب باشید دستاتونو با چاقو نبرین!! کلاس رفت رو هوا اینقدر خندیدیم !!ما گفتیم الان یه استاد خوش تیپ و با کلاس میاد تو کلاس وقتی استاد اومد تو دیدم واییییییی چقدر قیافش ترسناک و بد تیپه تازه بد اخلاقم هست ... بدبخت هیشکی ازش خوشش نیومد!! ...پسره حق داشت اون حرفو زد 

*:بهت گفتم بلفی با یه دانشگاه رفتن تغییر نمیکنه ...چرا اینجوری میکنی؟! چرا حساسیت نشون میدی؟!چرا میترسی؟!به من نمیگی ولی من قشنگ اینو احساس میکنم ...پسرای کلاس ما انگشت کوچیکه ی تو هم نمیشن اصلا واسه من ارزش ندارن ...همش احساس میکنم دلت نمیخواد من برم دانشگاه اگه یادت باشه بهت گفتم نباید بهم بگی رفتی دانشگاه این طوری شدی اون طوری شدی!!چون یادته که خودت گفتی کسی که بخواد با یه دانشگاه رفتن تغییر کنه دیگه به درد من نمیخوره !!...چرا هی ازم میپرسی از دانشگاه چه خبر؟! وقتی برات تعریف میکنم شاکی میشی عکس العمل نشون میدی ...تصمیم گرفته بودم دیگه چیزی نگم ولی تو بازم پرسیدی منم بازم تعریف کردم راجب همون پسره که گفت با چاقو...!!تو هم ناراحت شدی که ماها چرا میخندیم گفتی نخندین تا حالش گرفته بشه ...گفتی من باید یه روز بیام دانشگاهتون یه حال اساسی بهشون بدم !!گلم ،عشقم ،همه کسم چرا این جوری میکنی؟!اروم باش، مطمئن باش،احساس امنیت کن خواهش میکنم !!            

  دوستت دارم مهربونم

 

 پ.ن:دقیقا لیلیبیت پشت اون تیکه سنگه بود داشت همین طور میرفت پایین!! 

  

!! نوشته شده توسط بلفی | 12:45 | پنجشنبه نهم آبان 1387 •

جمعه ای هم باز رفتیم بیرون رفتیم لواسون!! میخواستیم با موتور بریم منم اولش نمیدوستم میخواییم بریم اونجا لباس گرم نپوشیدم رفتم سر قرار همیشگی دیدم لیلیبیت کاپشن پوشیده!!!گفت لباس گرم نپوشیدی گفتم نـــــــه!!سرد نیستش که ...گفت بریم خونه من برای تو هم لباس گرم بردارم گفتم نه نمیخواد خلاصه از اون اصرار و از من انکار ...تا این که رفتیم اوایل راه بودیم دیدم وایییییییی چقدر سرد شده میخواستم دستامو بکنم تو جیب لیلیبیت که دیدم وایساد گفتم چی شده گفت بیا پایین دیدم کاپشنشو در اورد تن من کرد  گفتم عزیزم من باز مانتو تنمه تو که یه تی شرت پوشیدی...گفت حرفشو نزن دیگه تو خیابون زشته،بپوش  ...خلاصه بچم یخ کرد تا رفتیم و برگشتم اونم به خاطر این که  منه خنگ یادم رفته بود لباس گرم بپوشم!! ...بعدشم رفتیم سر کارش و حرف زدیم و عشقولی شدیم  بعدم رفتیم خونه ....از شنبه لیلیبیت میخواست محل کارشو یه تغییراتی بده و خشگل مشگل کنه از صبح با هم حرف نزدیم شب بهم زنگ زد گفت نمیدونی چقدر اینجا بهم ریختست دست تنها هم هستم دیگه نیمدونم چی کار کنم ...فردا صبح بهش اس ام اس دادم که اگه کارات تموم شد بگو بیام با هم انجا رو تمیز کنیم ...بهم زنگ زد گفت پاشو بیا ...رفتم دیدم چه خبره!! لیلیبیتم مثل همه وسایل خاکی و رنگی!! داشتم شروع میکردم به کار کردن دیدم لیلیبیت رفته واسم صندلی اورده که بشین اینجا منم کارامو میکنم!!! بهش گفتم عزیز دلم من اومدم اینجا بهت کمک کنم نه اینجا بشینم!!میگه نه عزیزم تو همین جا باشی من خستگی از تنم در میره من گفتم بیایی اینجا پیش هم باشیم من کارامو بکنم و با هم حرف بزنیم ... دیگه دیدم چاره نیست نمیذاره من کاری بکنم قبول کردم گفت خواهرم* بهم گفته بیا میخوام باهات جدی حرف بزنم میخوام بهم یه قولی بدی!!میدی؟لیلیببیتم گفته باید ببینم چی هست ؟!!گفته قول بده دیگه با این دختره حرف نزنی ؟! لیلیبیتم گفته من همچین قولی نمیدم دوباره بحث اون روزی شده که رفته اس ام اسارو به مامان اینا نشون داه ...لیلیبیت بهش گفته تو نباید اجازه بگیری اس ام اسا رو بخونی؟اونم گفته مگه اجازه میخواد؟...لیلیبیتم گفته بله ادم هر چیزی رو ور نمیداره بخونه و کلی بهش حرف میزنه ...لیلیبیت بهم گفت اینقدر ازت جلوی مامانم تعریف کردم گفتم این جوریه اون جوریه!!!گفتم یعنی چی؟!چیا گفتی؟!! گفت بماند،اوناش دیگه خصوصیه!! (ای شیطون ) تا عصری پیشش بودم ناهار خوردیم و ...یه کم لیلیبیت خستگیش در رفت منو رسوند خونه ...فردا باید میرفتم دا.نشگاه  اولین روز بود ولی فقط جلسه بود...از شنبه باید برم برنامو هنوز نمیدونم قرار بود روی سایت باشه فعلا که نیست فکر میکنم این همه راهو دوباره باید برم واسه یه برنامه!!...از دا.شگاه که اومدم میخواستم برم پیش لیلیبیت ولی دیگه داشتم از معده درد و دل درد میمردم صاف اومدم خونه!!زنگیدم بهش میگه تو کجاییییییی؟!!میگم خونه!میگه کی اومدی؟ میگم همین الان رسیدم! میگه من کم مشکلات دارم دانشگاه تو هم برای من شده درد سر!! میگم جانمممممممم؟!!! واسه چی؟ میگه تو از اونجا راه میفتی نباید یه زنگ بزنی من دلم هزارو یک راه رفته هی میگم چرا زنگ نزد...حالا من صبح رفته بودم زنگ زدماااا!!گفتم ببخشید من نمیدونستم اینقدر نگران میشی!!الهی بلفی فدات بشه ،حرف شد از اینا که دوتا زن میگرن و دوتا دوست دختر دارن و...منم خیلی معمولی داشتم حرف میزدم ...تا این که شب زنگ زده میگه بلفی دارم از ظهر فکر میکنم تو یه چیز دیگه ای،تکی!! بهش میگم چرا؟!میگه نپرس چون من دلیل این چیزارو بهت نمیگم!! ...یه دختری بهش زنگ زده بوده از اون دخترااااا!!وسه همین کلی ناراحت بود...راستی دیدم چه خوب شد من نرفتم نگو خواهراش اومده بودن اونجا تازه اون گلایی که چند بار برای لیلیبیت برده بودم لیلیبیت خشک کرده گذاشته تو محل کارش  ...خواهر× گفته وای چه گلای خشگلی!!خواهر*گفته اصلنم قشنگ نیستن خیلی هم زشتن!!لیلیبیتم بهش گفته ااااااا جدی میگی زشتن؟از کجا فهمیدی که اینقدر زشتن؟! ...دیگه دارم دیوونه میشم مگه من چی کار کردم که اینا اینجوری میکنم؟ببین پیش خودشون از من چه غولی ساختن...دیگه داره حالم بهم میخوره از این کارگاه بازیا!! وقتی لیلیبیت برام تعریف میکنه خودش با خنده میگه منم میخندم جلوش به روی خودم نمیارم اما بعدش که فکر میکنم داغون میشم ،که چی مثلا این کارا؟! دیروز عشقم جلوی مامانش نشسته داره ناهار میخوره با منم حرف میزنه بهش میگم عزیزم مامانت الان میفهمه میگه منم از قصد این کارو میکنم میخوام بفهمه!! جلوی مامانش میگه کی باید بری دانشگاه؟ برنامتو دیدی؟!و...حالا دقیقا این سوالا رو دیشب پرسیده !!بعدا مامانش میگه اگه فلانه اگه بساره بریم  و...(که لیلبیت اینجاهارو هیچی برای من تعریف نمیکنه منم ازش هیچی نمیپرسم میگم شاید دوست نداشته باشه بهم بگه اصرار نکنم)...فقط بهم گفت هر چی مامانش گفته، گفته نـــــــــه !!منو بلفی حرفامونو قبلا با هم زدیم هدف خاصی نداریم!! چیزی نگفتم بهش رفتم تو فکر گفت کجایی؟حواست نیست گفتم هیچی!!گفت به مامانم گفتم تو میخوای بهونه بیاد دستت منم بهونه دستت نمیدم!!! اینجا بود که گرفتم نباید زیادم برم تو فکر میخواسته مامانش بهش اینقدر گیر نده!!عصر دیرو میخواستیم با دخی خاله بریم بیرون به لیلیبیت گفتم اونم گفت به یه شرطی که از اون ور بیایی اینجا منم گفتم باشه پیش دخی خاله بودم که دیدم لیلیبیت زنگ زد!!دادو بیداد میکرد و عصبانی بود که تاریک شد هوا!!تو کجایی؟ دیگه کی میخوای بیایی؟!!گفتم باشه الان میام اینقدر ترافیک بود که دیگه داشت حالم بد میشد... رفتم پیشش دیدم تقریبا همه جا تمیز شده فقط داشت جلوی درو درست میکرد ...وقتی رسیدم یه کم ناراحت بودم بهش گفتم برای چی سر من داد میزنی؟ مگه من چی کار کردم ؟!!یه دونه اروم زد تو گوشم گفت قیافشو واسه من قیافه نگیراااااا!!! ...یه یه ساعتی پیشش بودم اون لیزری هم که سفارش داده بود خیلی خشگل بود کلی محل کارشو تغییر داده بود بهش گفتم چییییییییی کار کردیااااااااااااا!! خندید!!.. حالا کارش مونده هنوز اما خیلی خوب شده بود...دیگه ازش خدافظی کردم رفتم سمت خونه تو راه بودم دیدم یه شماره ی ناشناس دارم   اول جوابشو ندادم اما بعدش دیدم الو که گفت صداش اشناست جواب دادم گفتم بفرمایید؟گفت ببخشید شما؟گفتم شما زنگ زدید بفرمایید،امرتون؟! گفت نه از خط شما به گوشیه من چند بار زنگ خورده؟!!گفتم از خط من؟!!گفت بله!!گفتم فکر نمیکنم!!گفت نمیدونم والا یه 10، 12 باری شماره ی شما افتاده رو گوشیه من!!! (حالا من تو عمرم همچین شماره ی رو نگرفته بودمااااااااا)گفتم نه فکر نمیکنم خلاصه اگه منم گرفتم حتما اشتباهی شده ببخشید شرمنده!!!...من فکر میکنم یکی از خواهرا بودن لیلیبیت میگه نه اونا نبودن!!حالا من صداشو ضبط کردم به همین زودیا معلوم میشه کی بوده!!! تا رسیدم خونه شده بود 8:30 ...دیگه شب بهش زنگ زدم گفت اون حرفا چی بود زدی ؟گفتم به خاطر این که من با دخی خاله بیرونم اون وقت تو جلوی اون سر من داد میزنی؟اون قشنگ صداتو شنید!!اگه دوست نداری من باهاش برم بیرون خب بگو نرو!!چرا دیگه اینجوری میکنی؟ گفت نه من همچین چیزی رو نمیگم چون تو فکر میکنی من فقط تورو واسه خودم میخوام ...دختر خالتم فکر میکنه من حسودیم میشه و...گفتم خب تو باید داد بزنی؟گفت راستش من میخواستم تو زیاد پیشش نباشی زود بیایی اینجا که دیدم نخیر خانوم یه ساعت پیشش بوده!! (اینجا فهمیدم که اصلا خوشش نمیاد من باهاش برم بیرون اینم که اجازه میده الکی میگه چون چندین بار اینجوری شده که وقتی با اون بیرونم سرم داد میزنه یا عصبانی میشه که چرا زود نرفتی خونه شاید دیگه باهاش نرم بیرون )...

عزیزم،عشقم،عمرم،دوست دارم

 

پ.ن:خدایا مراقب عشقم باش  ...کمکش کن تو فقط میتونی کمکش کنی...یه کاری کن که کاراش ردیف شه این همه برای کارش استرس نداشه باشه براش نگرانم میترسم حالش بدتر شه ،کمک کن اون کارشم درست شه...خـــــــــدا خــــــــودت کــمـــکش کــــــن،ازت خــــــواهش میـــــــکنم

 

!! نوشته شده توسط بلفی | 21:56 | چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 •

این چند وقت همش با عشقم ددر دو دور بودیم  ...همش میخواستم آپ کنم و بنویسم اما خب وقتی میومدم خونه کلی خسته بودم یا داشتم کتاب میخوندم ،یه کتاب خریدم رازهایی درباه ی مردان نویسندش باربارا دی آنجلیس این قدر این کتاب معرکست که نگو!!کلی با خوندش حال میکنم

از سه شنبه ی هفته پیش تا این هفته میگم چی شد ...بازم مثل همیشه واسه بیرون رفتن حرفمون شد!! لیلیبیت میگه ما باید ماهی یه بار سر این موضوع بحث داشته باشیم اون روزم از اون روزا بود که حالش اصلا خوب نبود...بهش حق میدم شاید منم باعث شدم حالش از اونی که هست بدتر بشه  ...بهم گفت یعنی تو دلت برای من تنگ نشده گفتم شده اما پا میذارم رو دلم نمیام بیرون!! اینو که گفتم انگار که بدترین فحشو بهش دادم اینقدر ناراحت شد از صبح که اینو گفتم تا شب تکرار کرد:خوبه دیگه میخوای پا بذاری رو دلت !! باشه منم از این به بعد پا میذارم رو دلم اما اینجوری که پا نمیذارم اگه بخوام پا بذارم واسه همیشه پا میذارم شاید یه هفته بشه صدامو نشنوی،چند هفته ای هم بهش منو نبینی؟!این جوری خوشت میاد!! منم هی میگفتم نه!!من اینجوری نمیخوام فقط منظورم از این جمله این بود که یه کم صبر کن یه چند روزی بگذره اما خب مرغ لیلیبیت یه پا داشت!!...اینقدر اینو گفتو گفت تا منم گفتم باشه هر کاری دوست داری بکن!! گفت اهان من همینو میخواستم بشنوم واسه تو که مهم نیست که با من حرف بزنی یا حرف نزنی،منو ببینی یا نبینی؟!!...منم ناراحت شدم گفتم از صبح اینو هی تکرار کردی که اینا رو از من بشنوی من میدونسم حالا راحت شدی برو خوش باش!! قطع کردم، چند بار زنگ زد جواب ندادم...اس ام اس داد: حالا دیگه قطع میکنی باشه مشکلی نیست!!فقط یه دو روز صبر کن من اونو(!)برات جور کنم بعد هر کاری دوست داری بکن ...گفتم :من میخوام اون(!)بزنم تو سرم میخوام چی کارش کنم به درد من نمیخوره!!هر کاری میخوای باهاش بکن ...گفت:نمیخوای اما من بهت میدم بعد خواستی بنداز تو جوب! ...اینقدر ناراحت شدم که بغض کرده بودمو صدام میلرزید اینقدر عصبانی بودم بهش زنگ زدم اول قطع کرد بعد جواب داد گفتم یعنی تو فکر کردی من به خاطر اون(!)دارم این کارا رو میکنم و اون حرف رو زدم؟گفت آره حداقل 50 درصدش به خاطره اونه ...گفتم واقعا برات متاسم که اینقدر بچگونه فکر میکنی خیلی دیوونه ای و قطع کردم ...زنگ زد گفت بلفی به قران قسم یه بار دیگه قطع کنی دیگه هیچ وقت زنگ نمیزنم تلفناتم جواب نمیدم !! اینقدر عصبانی بود که گفتم الان یه کار دست خودش میده منم به حرفاش گوش کردم گفت من باید چی کار کنم از همه بکشم از تو دست تو هم بکشم!!هیچی نگفتم!!...چرا اینقدر منو اذیت میکنی من به خاطر دیدن تو اینقدر باید بهت التماس کنم؟! من اینقدر اعصابم بهم ریختست بهت میگم بیا اینجا من آروم شم!! اصلا نمیخوام بریم بالا ،فقط بیا بشین اینجا!!...گفتم تو خجالت نکشیدی گفتی اون(!)رو بهت میدم بعد هر کارای خواستی بکن!! ...گفت ادم نباید اعصاب کسیرو خورد کنه ولی اگه کرد طرف مقابلم باید اعصابشو خورد کنه دیگه  ...گفتم واقعا که!! من داشتم دیوونه میشدم !!خندید گفت دیگه منو اذیت نکنیا ...تازه اگه اون(!)رو بخوای بهت نمیدم!!کلی از خوشحالی ذوق مـــــــــرگ شـــــــدم!! ...بعدم دیگه از اون لیلیبیت نیم ساعت پیش خبری نبود...عشقولی شدیم کلی مهربون شدیم باهم... قرار شد فردا برم پیشش!!

روز 4شنبه رفتم آرایشگاه ابروهامو بردارم و از اون طرفم برم پیش عشقم اینقدر این آرایشگاه شلوغ پلوغ بود که نگو همه میخواستن برن عروسی!!لیلیبیت 4،5 بار زنگ زد گفت بــابـا من نمیــــــــخوام!!پاشو بیا نمیخوام ابروهاتو برداری!! من نمیدونم این همه عجله برای چی بود!! کارم بالاخره ساعت 12:30 تموم شدو راه افتادم ...تازه 3بارم تو راه بودم زنگید!!! کلی پیش عشقم حال کردم و عشقولی شدیم  اما یه چیزی منو ریخت بهم وقتی لیلیبیت رفته بود ناهار بخره ...!!ولش کن نمیخوام راجبش چیزی بنویسم چون باز داغونم میکنه ...سادویچ همبرگر(عشق لیلیبیت)خوردیم     و کلی حرف زدیم گفت که از حرفای باباش چقدر ناراحته از حرفایی که زد اشک تو چشمام جمع شد...ولی سر اون جریان اینقدر ناراحت بودم که همش تو خودم بودم...وقتی منو داشت میرسوند خونه گفت بلفی چی شده؟!!گفتم هیچی!!گفت من تو رو نشناسم؟!!بگو ...منم نمیگفتم گفت زود باش اگه نگی اینقدر دور میزنم تا دیرت بشه  منم دیدم همین طور داره راهو دور میکنه بهش گفتم !!برام جریان رو تعریف کرد گفت بلفی تو هنوز منو نشناختی... گفتم لیلیبیت جونم من تو رو خوب شناختم اما بقیه رو خوب نمیشناسم ...گفت ادم فقط باید یه عشق داشته باشه اگه بخواد بشه 2تا اون دیگه رفاقت نمیشه و...تازه کی از من خوشش میاد تو هم معلوم نیست که از چیه من خوشت اومد ...گفتم دلت بخواد خیلی هم خوبی همه از خداشونه!!...خلاصه اون سو تفاهم حل شد...روز 5شنبه دیدم یکی با یه خطی که برام آشنا هم بود به موبایلم زنگ زد  اول جوابشو ندادم از لیلیبیت پرسیدم گفت من نبودم دوباره زنگ زد من بدون این که بگم الو فقط گوش کردم اونم قطع کرد...بعدا فهمیدم خواهر* لیلیبیت بوده  ...نگو لیلیبیت داشته حاضر میشده بیاد پیشم بهش گیر میدن آخه اون روزی که رفته شمال گوشیشو با گوشیه خواهرش* عوض میکنه و یادش میره شماره ی من و اس ام اسامونو پاک کنه  خواهرشم* هر چی اس ام اس بوده به مامانش و باباش نشون میده!!شانس نداریم که!!بعد مامانش از لیلیبیت راجبم میپرسه لیلیبیتم کلی براش تعریف میکنه که چند سالمه و...مامانشم میگه الان داری با اون میری بیرون؟کجا میرین؟لیلیبیتم میگه پونک!!(اخه برای کار رفته بود اونجا یه چیزی جا گذاشته بود میخواستیم بریم با هم بیاریم )...مامانش میگه جا نبود دیگه!!پیاده میخوایین برین؟!!لیلیبیت گفته نه با موتور؟ مامانش گفته موتورم سوار میشن؟!من که تورو بزرگ کردم میترسم باهات با موتور بیام بیرون اون وقت اون چه جوری میاد؟!!لیلیبیتم گفته تو میترسی اون نمیترسه با موتور خیلی هم حال میکنه  خلاصه بعد از این که این همه صحبت شد میاد که با هم بریم میاد دمه میدون!!از دور دیدمش دیدم واییییییی چه جیگری شده!!ریششو زده چون به خاطر دوستش که فوت کرده بود نمیخواست تا چهلم ریششو بزنه و میخواست مشکی بپوشه !!اما تو حموم بوده مامانش میگه لیلیبیت بیا جلوی در...لیلیبیتم میگه نیمشه مامان کار دارم ...میگه بیا کارت دارم میره جلوی در تیغو میکشه رو صورتش میگه ریشاتو باید بزنی دیگه!!بلوز مشکیشم میندازه تو ماشین  که دیگه نپوشه...به لیلیبیت گفتم کار مامانت درسته کلی باهاش حال کردم  ...کل این ماجراهارو واسم پشت موتور تعریف کرد و منم کلی خندم گرفته بود رفتیم وسیلشو برداشت بعدم رفتیم نیاوران یه پیتزا زدیم به بدن ...رو به روی ما یه دختر پسر نشسته بودن،دختره خیلی آرایش کرده بود یه دفعه لیلیبیت گفت اه اه این آرایششو پاک کنه یه ذره خشگلی نداره چقدر به خودش مالیده!!!...از اون طرفم رفتیم پارک نیاوران اومدم از موتور پیدا شم حواسم نبود پام خورد به بغل موتور تا چند دقیقه چنان دردی میکرد که نمیتونستم راه برم  ...رفتیم با هم نشستیم یه نسکافه خوردیم داشتیم حرف میزدیم که مامانش زنگ زد که مهمونی دعوتیم تو هم باید بیایی خلاصه زود رفتیم خونه منو گذاشت دمه خونه و رفت شب تو مهمونی بود منم داشتم با مامان اینا میرفتم شاه عبدالعظیم ...نمیدونم یه دفعه چرا جو زیارت ما رو گرفت!!دیگه وقت نشد به لیلیبیت بگم تو ماشین بودم که بهش اس ام اس دادم ..گفت با اجازه ی کی داری میری؟!گفتم با اجازه گلم!نتوستنم بهت زنگ بزنم ...یه کمی ناراحت شد اما بعدش گفت برو گلم خوش بگذره بهت! داشتیم همین جور اس ام اس بازی میکردیم تا این که فردا فهمیدم وقتی داشته اس ام اس میداده خواهرش* پیشش بود هی گفته داری به کی اس ام اس میدی؟ ...لیلیبیتم گفته چی کار داری؟!اونم گفته من خواهرتم باید بدونم داداشم به کی اس ام اس میده؟!!لیلیبیتم گفته پاشو برو  ...بعدا میبینه خواهرش*رفته سر گوشی داره گوشیشو چک میکنه باهاش دعوا میکنه به مامانشم میگه بیا ببین داره چی کار میکنه بهش بگو بار آخرش باشه !!بهشم گفته اون خطو گوشی که داری من برات خریدم میخوای ازت بگیرم که ببینم بابا میره برات بخره یا نه!!اونم دیگه رفته دنبال کارش...

ما چییییییی کار کنیم ای خدااااااااا!!!

 پ.ن۱:وقتی اون ماجرای سو تفاهمه حل شد فرداش لیلیبیت گفت با "مصی" بیرون بودیم سوار موتور یه دفعه دیدم یه ماشین پراید از کنارمون رد شد یه دختر و پسر توش بودن دیدم چقدر شبیه تو!!به "مصی" گفتم "مصی" گاز بده!!   "مصی" گفته مگه چی شده؟گفته گاز بده !!!...دیده نمیتونن برسن به پرایده!!به "مصی" میگه بیا پایین خودم میشینم،اینقدر گاز داده که "مصی"گفته لیلیبیت جون مادرت اینقدر تند نرو مگه چی شده؟!وقتی میرسن به پرایده میبینن من نیستم!!خیالش راحت میشه ...به "مصی"میگه ببین چقدر دختره شبیه بلفیه؟"مصی" هم میگه اره خیلی...لیلبیت میگه اگه بلفی بود که الان جفتشونو میکشتم!!         

پ.ن۲: ادامه ی هفتمونو تو پست بعدی میگم 

 

!! نوشته شده توسط بلفی | 13:48 | چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 •

روز 5شنبه ای نزدیک 10 بار زنگ میزنم باهات حرف بزنم اما گوشیتو جواب نمیدی  ...خدااااااااااایا یعنی چی شده؟!هی دلم شور میزنه ...تا این که زنگ میزنی میگی داشتی تو دریا شنا میکردی خیالم راحت میشه میگی داری میری جنگل اومدی بهم زنگ میزنی...هر چی منتظر میمونم زنگ نمیزنی!!بهت زنگ میزنم نه یه بارو نه دوبار اما گوشیت خاموشه  ...به "مصی" زنگ میزنم اونم خاموشه !!!خدا اینا چرا گوشیشونو خاموش کردن ؟!!نکــــــــــــــنه!!! ...همونجاست که به خودم فحش میدم که چرا شماره ی "بهی" رو ندارم ...خلاصه اینقدر میزنگم تا این که جواب میدی!!...کــــــــــــــجایی؟!!چرا گوشیت خاموشه؟!نمیگی من نگران میشم ؟! و...

میگی تو (...) یادم رفته بود روشن کنم !!چرااااااااااااااااا؟!!اونجا چرا؟!!

چشمام پر اشک میشه 

میری خونه دوباره شنبه باید برگردی بهم میگی جمعه باید ببینمت ...بهت میگم باشه اما صبح با مامان جون اینا قرار شده بریم بهشت زهرا نمیتونم بهت هیچ جوری خبر بدم ...تا این که از خواب بیدار میشی ساعت ۱۲ زنگ میزنی چرا نیومدی؟! ...بهت میگم نمیشه!! میگی برام یه کاری میکنی؟!!لازمش دارم  ...بعدم تا عصری بیا پیشم کارت دارم!!!...خداااااااااایا چی کار کنم اگه اون کارو بکنم بعدا به مامان چی بگم  ...اینقدر فکر میکنم،فکر میکنم تا یه بهانه جور میکنم بعدم بهش میگم میخوام با "سودی" برم بیرون ...زنگ میزنی میگی جور شد؟!میگم آره ok شد !!..از ساعت 1 تا 3:30 چند باز زنگ میزنی که چرا راه نمیفتم ...چرا اینقدر عجله داری،نمیدونم؟!! تو هم مثل من فکر میکنی؟!!فکر میکنی دیگه...!!!اینقدر عجله داری که میگی بیا جای همیشگی میام دنبالت!!...میای دنبالم اصلا تو حال خودم نیستم اینقدر پرکم سر اون قضیه!!سوار میشم میگی چی شده؟!میگم هیچی!میگی چرا ساکتی؟میگم هیچی!میگی یعنی دلت برای من تنگ نشده؟! میگم شده باید الان بهت بگم دلم برات تنگ شده بود!!میگی نه،اما اینقدر خشکی که...!!!چته؟!! ...میفهمی سر اون جریانه اینقدر پکرم ...میگی بیخیال اینقدر ناراحت نباش ایشالا درست میشه اگه "مجی" باهامون بیاد همه چیز حل میشه! ...میریم محل کارت یه کم با هم حرف میزنیم عشقولی میشیم ...اما من بازم حالم خوب نشده ...چمه من؟!! میدونم تو بیشتر از من ناراحتی اما اصلا بروز نمیدی ...رفتی کیک و آبمیوه خریدی،آب میوه رو باز کردم دارم میخورم هی اصرار میکنی کیک بخورم اما همون ابمیوه هم به زور از گلوم پایین میره  ...به زور کیکو میذاری تو دهنم گاز میزنم بقیشو خودت میخوری ...سرتو گذاشتی رو پام دارم تو چشات نگاه میکنم میگی خوب نگام کن شاید تا 45 روز نبینیم!! ...میخندی، بهت میگم ساکـــــــــــــت شــــــــــــو!! میخوای من دق کنم؟!! اشک تو چشام جمع میشه  ...میگی یعنی اینقدر به من وابسته شدی ؟!یه کم دیگه حرف بزنی اشکم سرازیر شده...شوخی میکنی تا از بحثش بیایم بیرون ....بهم میگی میخوام برم دمه خونه ی اون نامرد میایی؟!!میگم آره... تو دلم میگم نیم ساعتم پیشت باشم نیم ساعته!! تو راه همه چیزو برام توضیح دادی!!منم هی بغض میکردمو خودمو نگه میداشتم فکر میکردی به خاطر سرما خوردگیمه میگفتی از این به بعد باید باهام میای بیرون لباس گرم بپوشی...گفتم اگه اتفاقی نیفته یکشنبه میام پیشت !! گفتی جدا میای؟!...رفتیم اون نامرد نبود موتورش جلوی در بود ولی به کارگراش گفته بود بگین نیست!!خودشه!!! ... برگشیتم میخواستی منو برسونی گفتم خونه نریم !!!گفتی پس کجا بریم؟!گفتم نمیدونم الان زوده!!گفتی باشه یه کم که رفتیم دیدم دارم خود خواهی میکنم تو هم باید بری به کارات برسی ...گفتم بریم خونه... منو رسوندی جای همیشگی گفتی شبه!!میبرمت تا دمه خونه گفتم نه خودم میرم ...بهت دست دام داشتیم خدافظی میکردیم بازم بغض کردم دیدی اشک تو چشام جمع شده نگام کردی، نگات کردم ...رفتی!!..رفتم سوار ماشین شدم یه دل سیر گریه کردم  رفتم خونه کلی رازو نیاز کردم با خدا، کلی التماسش کردم، کلی برات نذر کردم که اون اتفاق لعنتی نیفته ...شب بهم گفتی بابات اجازه نداده "مجی" باهات بیاد...خداااااااااااااا بیچاره شدیم رفت،فقط امیدمون به تو  ...به زور خوابیدم از صبح که پاشدم داشتم از سر درد میمردم یه چیزی بستم به سرم فشارم اومده بود پایین همش به گوشیت زنگ میزدم اما خاموش بود ...خداااااااااااااا پس چرا کارشون تموم نمیشه یعنی چی شده؟!تا بالاخره ساعت 1 گوشیتو جواب دادی...گفتی همون 45 روز!!یه لحظه حس کردم نفسم بالا نمیاد  گفتم تو رو خدا لیلیبیت راست میگی؟!!گفتی نه شوخی کردم !!!...اروم شدم اما گفتی تو به جای همه...!!!چرا لیلیبیت؟!! چرا به قول خودت فر.دین بازیت گل کرد...الهی بلفی بمیره این روزا رو نبینه ...کاراتون تموم شده بود بهم گفتی فردا میبینمت...تازه امروز صبح که از خواب بیدار شدم سرم خوب شد یعنی حتی شبم تو خواب درد میکرد ...امروز اومدم پیشت چقدر خوشحال شدم ،تو هم همین طور از این که دستات دوباره تو دستام بود یه آرامش خاصی پیدا کردم  برات یه گل رز مخملی اورده بودم که خیلی خوشت اومد،ازم تشکر کردی ...با هم حرف زدیم همه ی اتفاقا رو گفتی گفتی دیروز بدترین روز عمرت بوده!! ...گفتی دیشب قلبت و کمرت و پاهات خیلی درد میکرده اما الان بهتری...دستم تو دستت بود فقط نگات میکردم گفتم میشه ببینم؟ گفتی نه!!! ...من پوستم حساس نیست...چیزی نشده!!به زور آقا "ج" دیدم خدارو شکر چیزی نبود ...رفتیم پشت در قهوه ایه، بهم خیلی اصرار کردی ظهر بمونم اما من باید زود میمودم خونه برام سوغاتی اوردی یه میمون خشمل با کولوچه... بهت گفتم عشقم آخه این شمال رفتن که سوغاتی نمیخواست گفتی نه بالاخره تو هم کمتر از ما عذاب نکشیدی!! ...چقدر خوشحالم که فهمیدی چقدر برام سخت بود...

عصری بهت زنگ زدم خیلی از دست "مصی" اینا ناراحتی  میگی من گردن گرفتم تازه رفته به "س" میگه لیلیبیت گفته ما فلان کارو بکنیم...تازه لیلیبیت جونم به منم گفته بود منم جوابشو دادم !!! اینجا میشه دوستو از دشمن تشخیص داد ...بهت گفتم دور از جونت تا میخوان ازت سواری میگیرن بعدش که پاش برسه آخر نامردن!! یکی کارت سوخت میخواد یکی موبایل میخواد یکی ماشین میخواد...حالم از همشون بهم میخوره

 

~:لیلیبیت وقتی از پیشت اومدم خونه اینقدر حالم خوب شده بود...

یعنی میخوای بگی  اینقدر شفا بخشه!!!    

 

*بلفی تصمیم گرفتم بچسبم به کارم دور رفیقامم خط بکشم فقط 5 شنبه جمعه ها برم بیرون اونم نه با اونا

با عشقم ،وقتی عشقم هست چرا با اونا برم بیرون

 

پ.ن:خیلی گنگ نوشتم خودم میدونم فقط میخواستم یه کوچولو از استرس و ناراحتیای این چند روزمون نوشه باشم همین

 تو مرا میفهمی،من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...تو مرا میخوانی، من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من می مانی 

!! نوشته شده توسط بلفی | 18:3 | یکشنبه چهاردهم مهر 1387 •